X
تبلیغات
رایتل

جوانان، نگهبان موسیقی آینده • مصاحبه با هومن خلعتبری بخش نخست

شنبه 11 شهریور 1391 ساعت 14:13

خلعتبری بین جوان‌ها نام و چهره‌ای است آشنا. او به دشواری تن به گفت‌وگو می‌دهد، اما پای جوان‌ها را که به میان می‌کشیم بله را می‌گوید.         

  

هومن خلعتبری، رهبر ارکستر در شهر گراتس اتریش، نواختن پیانو را از سن هشت سالگی آغاز کرده است. تحصیلات مقدماتی را در تهران گذرانده و نزد استادانی چون "فریدون ناصری" و "حشمت سنجری" به تکمیل آن پرداخته است. خلعتبری یکی دو سالی است که در آکامی گوگوش به پرورش آوایی جوانان مشغول است. روی‌آوری او به موسیقی پاپ ایرانی، شهرتی فراگیر به ویژه در میان جوانان برایش فراهم آورده است. رهبری کنسرت "سیمرغ" در هلند، نشانی از توانایی او در هر دو زمینه موسیقی کلاسیک غربی و موسیقی ملی ایران دارد.  

 

شما گفته بودید که پیانو به عنوان دکور در خانه‏ی شما خریداری شده است!

بله؛ اما قبل از این‏که آن پیانو به خانه‏ی ما بیاید، یک "بلز" به خانه‏ی ما آمد. مادر من از سفر خارجه‏اش یک بلز برای من آورد. یک بلز هشت زنگه‏ی زردرنگ که هرکدام از نت‏ها هم یک رنگ بخصوص داشت؛ با دوتا چوب کائوچویی. من ملودی آهنگ سریال "سلطان صاحب‏قران" را که واروژان ساخته بود، با این بلز می‏زدم.

ملودی‏اش را به یاد دارید؟

دقیقاً یادم هست. ولی فقط چون بلز یک اکتاو بیشتر نبود، در بعضی جاها که یک خرده محکم می‏زدم، چوب کائوچوی صورتی رنگ آن (اگر بخواهم خیلی تخصصی بگویم باگت آن) می‏شکست. من مرتب کبریت داغ می‏‏کردم، این کائوچوها را به هم می‏چسباندم و سه چهار روز می‏زدم، بعد دوباره می‏شکست. شد که شد که شد تا قبولی دبستان و قبولی مدرسه‏ی تیزهوشان.

شما جزو تیزهوشان بودید یا تیزگوشان…

هیچ‏کدام! من بسیار بچه‏ی معمولی‏ای بودم. بسیار هم بچه‏ی مراقبی بودم و همیشه خیلی اعتماد به‏نفس داشتم. روی این می‏توانم تاکید کنم. به‏هرحال پدربزرگ‏ام که به من قول داده بود برای‏ام یک پیانو بخرد و این قول را از امسال به سال دیگر موکول می‏کرد، خودش گفت که بالاخره برویم این ساز را بخریم. این‏قدر به این بچه قول می‏دهیم، او دیگر فکر می‏کند که قول‏ها همه باد هوا هستند. خلاصه قرار گذاشتیم که به فروشگاه "یاماها" در خیابان تخت طاووس (شهید بهشتی کنونی)، روبروی ساختمان پزشکان برویم. دقیقاً یادم هست که وقتی یرای خرید پیانو به دنبال پدربزرگ‏ام رفته بودیم، او همان‏طور که از پله‏های خانه‏اش پایین می‏آمد، گفت: ما که داریم می‏رویم این ساز را بخریم، اما بهتر بود من این پول را توی بانک می‏گذاشتم، برای آینده‏ی تو. ولی من مخالفت کردم و رفتیم که پیانو را بخریم. یک پیانوی دیواری به رنگ قهوه‏ای زرشکی (آلبالویی)، به قیمت ۱۳هزار تومان خریدیم. این پیانو را آوردند و گذاشتند خانه‏ی ما. این چوب آلبالویی دقیقاً رنگ پارکت‏های گردویی‏ رنگ خانه‏ی ما بود.

یعنی شما انتخاب‏اش نکرده بودید، پدربزرگ انتخاب کرده بودند.

پدربزرگ‏ام نه؛ مادرم. مادرم انتخاب کرد. اما در این پیانو همیشه قفل بود تا زمانی که من با یک معلم شروع کنم. من فقط عاشق این بودم که پدال‏های آن را فشار بدهم که صدای‏اش دربیاید. یادم هست که آقای ویگن، یک تکنیکر خیلی معروف از خود یاماها، به منزل ما آمد و پیانو را کوک کرد. من از او خواهش کردم، حالا که دارد پیانو را کوک می‏کند، آهنگی هم بزند. یادم می‏آید که یک ذره از "ژیلا"‏ی آقای معروفی را اجرا کرد.

این داستان گذشت تا این‏که دختر عمه‏ی من که شاگرد پیانوی خانم نیره‏ رضایی بود، او را به ما معرفی کرد که یک معلم تحصیل‏کرده هامبورگ است و… ما از خانم رضایی وقت گرفتیم و یک روز پنجشنبه با کتاب بیر (کتاب آموزش پیانو) به منزل ایشان رفتیم. خانم رضایی در حقیقت، این نهال را کاشت و خیلی از آن مراقبت کرد. در حالی‏که این نهال اسب چموشی بود که مهارش کار هرکسی نبود. خانم رضایی روز اول روی کتاب بیر من یک شعر نوشت که من آن را از همان روز در مغزم نگاه داشته‏ام تا همین الان. برای‏ام نوشت: «رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود، رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود». خیلی جالب بود که در آن زمان با این‏که یک بچه‏ی ۷-۸ ساله بودم، فهمیدم این شعر یعنی چه و همیشه وقتی این بیر را باز می‏کردم، این شعر را می‏دیدم که رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود.

این رهروی به کجا رسید؟

این رهروی به آن‏جا رسید که خود خانم رضایی سال‏ها بعد به من گفت که باید بروم یک معلم دیگر بگیرم و مرا به آقای اصلانیان معرفی کرد. من خودم هم خیلی اهل موسیقی شده بودم و به کلاس‏‏های اختصاصی می‏رفتم. در ۱۲-۱۳ سالگی هارمونی را پیش زنده‏یاد فریدون ناصری شروع کردم. در عین حال، چون در رشته‏ی تجربی تحصیل می‏کردم، روزانه در دبیرستان و شبانه در هنرستان مشغول تحصیل بودم. این رفت و آمدها باعث آشنایی من با بچه‏های دیگری که دنبال موسیقی هستند، شد و این شناخت‏ها خود به‏خود مرا به میان شاگردهای آواز خانم آریا زند کشاند. 

 

خلعتبری در حال رهبری ارکستر 

 

من با این گروه شروع کردم به آکومپاینمان (همراهی) کردن. پیانو می‏زدم و با وجود سن کمی که داشتم و خیلی جوان بودم، پیانو را خوب می‏زدم. آن زمان به من "پنجه طلایی" می‏گفتند. این همراهی کردن با شاگردهای خانم زند، من را بیشتر وارد این فضا کرد و با شاگردهای ویولن آقای سنجری آشنا شدم و با آن‏ها همراهی می‏کردم. آقای سنجری از آن‏ها پرسیده بود که چه کسی شما را همراهی می‏کند، روزی او را به این‏جا بیاورید.

ما به خانه‏ی آقای سنجری رفتیم. ایشان پیش از هرچیز از من پرسید که چرا با این بچه‏ها آکوپایمان می‏کنم و اصلاً به چه دلیل به آن‏جا رفته‏ام. گفتم که آمده‏ام، رهبری ارکستر را از شما یاد بگیرم. خنده‏ای کرد و گفت که رهبری ارکستر فقط یک درس نیست. شما باید درس‏های متفاوت بگیری و کارهای متفاوتی انجام بدهی. این‏ها یک مجموعه است که با هم می‏پیچد. می‏شود تنه‏ی یک درخت پیچک. ولی یک پیچک پر که شما وقتی بالا می‏روید، می‏بینید خیلی پیچک‏های ریز ریزی دارد. من یک‏‏نفره نمی‏توانم همه‏ی این پیچک‏ها را به شما یاد بدهم. شما باید از ایران خارج بشوی، بروی تحصیل کنی. پیش من آمدن، به تنهایی کافی نیست. این صحبت در شرایطی که در ایران جنگ بود و خارج شدن از کشور به راحتی میسر نبود، کمی ناراحت کننده بود.

اما نوبت به ساز زدن که رسید، یکی از شاگردهای آقای سنجری، علی عسگری که الان سال‏هاست در کانادا به سر می‏برد ویولونش را درآورد و شروع کرد به کوک کردن آن. من هم هم‏زمان نت لا را می‏زدم و به او می‏گفتم که در این‏جا کمی بالا و یا پایین برو و… آقای سنجری هم به من نگاه می‏کرد و لبخند می‏زد. به‏هرحال ما شروع به نواختن کردیم و کمی که گذشت، آقای سنجری گفت: یک لحظه صبر کنید! و به من گفت: شما می‏توانید رهبر ارکستر بشوید، صددرصد هم می‏توانید، فقط این‏جا نه! باید از ایران خارج بشوید. این جمله انگار به من انرژی و امید زیادی داد و فکر کردم، وقتی یکی می‏گوید که می‏توانی، قدمی به جلوست و می‏ماند فراهم کردن وسیله و امکانات لازم.

به‏هرحال ما سال‏ها با شاگردان آقای سنجری هم کار کردیم که دانشکده‏ی موسیقی باز شد. قبل از باز شدن دانشکده‏ی موسیقی، پیانیست کر ارکستر سمفونیک تهران که رهبر آن گرگین موسسیان بود، برای ادامه‏ی تحصیل به اتریش رفت و ارکستر دنبال یک پیانیست می‏گشت که برای هم‏نوازی با گروه کر به تالار برود. من هم یکی از کاندیداها بودم که مدتی با آقای موسسیان کار کردم تا آخر سر ایشان تصمیم گرفت که من را به عنوان پیانست کر بردارد و به این ترتیب در حالی که ۱۹ سال‏ام بود، در تالار استخدام شدم.

وقتی دانشکده‏ی موسیقی شروع شد، برای ورود به دانشکده‏ی موسیقی، شما باید ساز ایرانی می‏زدید. تمام پیانیست‏ها هم به سراغ سنتور می‏رفتند. چون با دوتا دست نواخته می‏شد و یادگیری آن برای پیانیست‏ها راحت‏تر بود. اما من حتماً دل‏ام می‏خواست سه‏تار بزنم. نمی‏دانم چرا این ساز همیشه مرا جذب خود می‏کرد و به وجد می‏آورد. با این‏که ساز خیلی خصوصی‏ای هم هست. به قول استاد صبا: «دو نفر برای شنیدن سه‏تار کم‏اند و سه نفر زیاد است». به‏هرحال به دنبال یادگیری سه‏تار رفتم و خیلی از دوستان و فامیل کمک کردند که من یک ساز سه‏تار بخرم که هنوز هم آن را دارم. برای آموختن سه‏تار سراغ خانم توفیق رفتم. خانم توفیق ریز ریز تمام ریزه‏کاری‏های ردیف ایرانی، تمام مضراب زدن‏ها و فرم حالت ردیف را به من یاد داد. به‏خصوص که ایشان بیشتر میرزاعبدالله کار می‏کرد. چون آقای پایور در دانشگاه بودند، عده‏ای باید موسی‏خان را هم کار می‏کردند، ولی ما بیشتر روی میرزاعبدالله کار می‏کردیم. تفاوت‏اش هم با موسیقی کلاسیک این بود که در موسیقی کلاسیک، شما همیشه نت را جلوی خود دارید، چه موقعی که آکوپایمان می‏کنی، چه موقعی که پیانو می‏زنی، همیشه نت آن نوشته شده است، اما در موسیقی ایرانی باید از حفظ می‏زدیم. این بزرگ‏ترین مشکل من در دوران دانشجویی بود.

اما در آن زمان که کلنل وزیری نت‏های موسیقی سنتی را تنظیم کرده بود و نت‏نویسی بود.

نت‏نویسی‏ها بود. خانم توفیق هم از روی نت به ما یاد می‏داد، اما از ما می‏خواست که درس را از حفظ به او جواب بدهیم. خانم توفیق خود تحصیل‏کرده‏ی سوربون پاریس هستند. ما هم همه کتاب داشتیم و از روی نت یاد می‏گرفتیم، اما باید هفته‏ی بعد نت را کنار می‏گذاشتیم و از حفظ می‏زدیم؛ و این واقعاً برای من سخت بود. خود او هم می‏دانست چقدر برای‏‏ام مشکل است و بسیار با حوصله با من کار کرد. هفت ترم دانشگاه را ریز به ریز، دستگاه بعدی، آواز بعدی و… را با من کار کرد.

خانم توفیق می‏دانست که من کلاسیک‏کارم، اما همیشه می‏گفت که این کار روزی به دردت خواهد خورد و واقعاً از خود صبوری نشان دادند. روزهایی بودند که من می‏خواستم تار را بر زمین بکوبم و بگویم که اصلاً نمی‏خواهم به دانشگاه بیایم. اما ایشان دوباره با آن ملاحت‏شان، با آن شیرینی و آرامشی که در حرف زدن داشتند، می‏گفتند: یاد بگیر! هیچ مسئله‏ای نیست و… من همیشه این مسئله را تکرار کرده‏ام و صبر و صبوری خانم توفیق را هیچ‏وقت فراموش نکرده‏ام.

ورود به دانشگاه در کنار موسیقی کلاسیک، دنیای دیگری را به من یاد داد و آن شریف لطفی بود. شریف لطفی رییس دانشکده‏ی موسیقی و معلم بود و قبول کرد که به عنوان شاگرد خصوصی هم با من کار کند. سیستم تعلیم و تربیت لطفی، سیستم ارزش‏یابی‏ای که می‏کرد و یاد می‏داد، طبقه‏بندی‏شده، ارگانیزه و گام به گام بود. لطفی واقعاً موسیقی را به من یاد داد؛ یعنی یاد داد که چگونه موسیقی پله، پله بالا می‏رود، نه که همین‏جوری. معلم‏های خیلی خوب دیگری هم داشتم، اما هیچ‏کدام آن متد آموزشی‏ای که شریف لطفی داشت را نداشتند.

همین صبر و حوصله‏ی معلم‏های ایرانی شما نبود که شما را در آموزش دادن به دخترها و پسرهای جوان در "آکادمی من و تو" کمک کرد؟ چون این حوصله را در شما می‏توان دید.

واقعاً همین‏طور است! من از شریف لطفی بسیار یاد گرفتم. کسانی که آن زمان به دانشگاه می‏آمدند، هیچ بودند. امروز کسانی که دانشجوی موسیقی می‏شوند، باید امتحان بدهند، اما در آن زمان کسانی می‏آمدند که هیچ نمی‏دانستند، ولی دانشجو بودند و شریف لطفی با صبر و صبوری بسیار و ریز به ریز تمام مفاهیم موسیقی، اصول اجرا و… را یاد می‏داد. چنین شیوه و صبری در استادهای دیگر دیده نمی‏شد. این را نباید فراموش کرد.

مثلاً من شاگرد آقای پژمان بودم که اگر بخواهیم پنج آهنگ‏ساز را در موسیقی ایران نام ببریم، یکی از آن‏ها و حتی شاید اولین آن احمد پژمان باشد. اما احمد پژمان به‏درد دانشجوهایی می‏خورد که با نت، هارمونی و چهار دانه قطعه‏ی ریز نوشتن آشنایی داشتند. ایشان به درد آموزش قدم اول در آهنگ‏سازی نمی‏خورد. احمد پژمان یک استاد بسیار ناب بود، برای زمانی که فکر کنید شاگرد شما مجسمه را ساخته و نیاز به چند سمباده و ظریف‏کاری این طرف و آن طرف کار دارد. با راهنمایی او و سمباده‏هایی که زده می‏شد، یک‏باره می‏دیدی که این مجسمه چه فرمی گرفت. پژمان این بود!

احمد پژمان را در ردیف موسیقی‏دانان پیشرو جای داده‏اند که در واقع، شاگردهای پیشرو هم می‏طلبیده

دقیقاً همین‏طور است! اما شریف لطفی دانشجوی موسیقی را می‏ساخت. از بنیاد می‏ساخت و این بنیاد سفت و محکم بود. البته برخی با این نظر من موافق نیستند، اما من نقش شریف لطفی را این‏گونه می‏دیدم. آموزش‏های شریف لطفی و البته در کنارش پرفسور "توماس کریستیان داوید" برای من خیلی آموزنده بودند. من سال‏ها دستیار پرفسور داوید بودم، شبانه‏روز با او زندگی می‏کردم و به خانه‏شان رفت‌وآمد داشتم و از او همه چیز را از نت‏نویسی گرفته تا تنظیم، آرانژمان کردن، رهبری کردن، آکوپایمان کردن و… یاد می‏گرفتم. اما شریف لطفی پایه‏ای برای من ساخت که باعث قبولی من در دانشکده‏ی موسیقی در اتریش شد.  

 

   

 

من اکنون ۱۵ سال است که اتریش هستم و متأسفانه بعد از خودم کسی را ندیده‏ام که در دانشکده‏ی موسیقی در اروپا شروع کند به تحصیل رهبری ارکستر، یا رهبری کند. البته یک نفر در این میان در کنسرواتوار دارد کار می‏کند. اما کسی که بتواند از پس امتحان‏های ورودی به آن سختی رشته‏ی رهبری ارکستر بربیاید، ندیده‏ام.

 

من آلمانی بلد نبودم. اشتباه بزرگی هم بود. آن موقع کسی نبود که بگوید زبان کشوری را که به آن‏جا می‏روی یاد بگیر. من الان در صحبت با جوان‏ها، به آنان می‏گویم  که به هر کشوری که می‏خواهند بروند، باید ابتدا زبان آن کشور را یاد بگیرند و بعد به عنوان دانشجو بروند. اگر مثلاً می‏خواهد به باکو برود، زبان ترکی و یا روسی را یاد بگیرد. منظورم یادگیری زبان به عنوان دانشجو و برای ادامه‏ی تحصیل است و نه این‏که مثلاً گوجه فرنگی کیلویی چند است و…

من زبان آلمانی را بلد نبودم و واقعاً پایه‏ای که لطفی ساخت و تجربیاتی که در کنارش داشتم، من را هم‏طراز دانشجوهای دیگر و بلکه بالاتر هم می‏کشید. موسیقی سنتی کمک کرد که من "سوری و ‏کرون" را راحت بشناسم و این سوری و کرون (نت کم یا نت زیاد) داستانی است که در موسیقی مدرن کلاسیک جهانی بسیار مهم است. اما دانشجوهای اروپایی این سوری کورون را نمی‏شنیدند. بنابراین وقتی من قطعه‏ای مدرن را که در آن نت‏ها کمی کم یا زیاد هستند را انجام می‏دادم، پرفسور کر من هلاک من می‏شد که من چگونه این‏ نت‏ها را می‏شنوم. خُب این از موسیقی سنتی ما آمده بود دیگر. پایه‏ام قوی بود، فقط در زبان می‏ماندم. مثلاً پرفسور چیزی را به آلمانی توضیح می‏داد، اما من منگ بودم و نمی‏فهمیدم. او از چشم من می‏دید که نفهمیده‏ام، به انگلیسی هم توضیح می‏داد و آن وقت، اولین نفری که جواب می‏داد، من بودم.

در این مدتی که دانشجو بودید، گویا چند آهنگ هم ساخته‏اید. این آهنگ‏ها در زمینه‏‏ی موسیقی سنتی ما یا به قول آقای متبسم، موسیقی ملی ماست یا بیشتر در زمینه‏‏ی موسیقی کلاسیک غربی؟

من به عنوان آهنگ‏ساز (کمپوزر) آهنگی نساخته‏ام. زمانی که آسیستان آقای "مهدی شمس نیکنام"، رهبر کر "فرهنگ‏سرای بهمن" بودم، صبح‏ها در تالار و وسط‏ها هم در دانشکده‏ی موسیقی که همه در چهارراه ولیعصر و کنار هم‏دیگر قرار داشتند، بودم. بعدازظهرها هم از همان‏جا به فرهنگ‏سرای بهمن می‏رفتیم. یعنی من بدون وقفه می‏دویدم. آن موقع به من می‏گفتند "ناجی افسانه‏ای"، همه جا هست! در آن زمان، آقای نیکنام از من خواستند که یکی دو قطعه برای کر تنظیم کنم.

کارهایی که کردم، تنظیم بودند، آهنگ‏سازی نبود. ولی تنظیم بر اساس آهنگ‏های محلی بود. اولین آن یک داغستان، ملودی معروف آذربایجانی بود. دومی یک بیات شیراز، با ملودی علی‏اصغروف و روی شعری از مولانا بود. با این حال، این‏ها همه به پژمان و کریستیان داوید نشان داده می‏شد و بیشتر تنظیم برای کر و پیانو بودند که اولین اجرای آن‏ها هم همه در فرهنگ‏سرای بهمن بود. یک قطعه‏ی "گیلان" هم ساختم که پروژه‏ی لیسانس من در دانشکده‏ی هنر تهران بود. این قطعه هم یک ملودی شمالی و شعری از همان منطقه بود.

اگر ممکن است در مورد قطعه‏ای هم که برای دایی‏تان "عزت الله مقبلی" ساخته‏اید، توضیحی بدهید.

این اولین کاری است که ساخته‏ام و قطعه‏ای است برای فوت دایی‏ام. این قطعه را برای سه‏تار و پیانو ساخته بودم. این قطعه مانند یک مارش عزا است که پایه‏ی مارش را پیانو خیلی آرام می‏زند و روی آن سه‏تار می‏آید. قسمت مارش آن خیلی آزاد و مانند اینپروویزاسیون سه‏تار است. بعد به شادی می‏رسد که سه‏‏تار هم همین ملودی را جواب می‏دهد. این کار را زمانی ساختم که حدوداً ۱۸ ساله بودم.

بعد از آن دانشجویان دانشگاه تهران، تئاتری به نام "توده‏ی هیزم" اجرا می‏کردند و من برای این نمایش که تئاتری دراماتیک و خیلی ترسناک بود، قطعه‏ای برای پیانو و آواز متسوسوپران ساختم.

دوتا سی‏دی هم کارکردم. یکی از آن‏ها "بارون بارونه" با آقای یوسف‏زمانی بود که ایشان ملودی‏های کردی را برای ویولون و پیانو تنظیم کرده بودند. البته ایشان پیانو را ننوشته بودند و تنظیم پیانو کار خودم است.

بعد از این سی‏دی، آقای کیوان ساکت به سراغ من آمد. در آن زمان کیوان ساکت تمام کارهای علینقی‏ وزیری را اجرای دوباره می کرد. تمام قطعات قدیمی را که ایشان روی نوار داشت و قبلاً از روی صفحه ضبط شده بودند، گوش می‏کردیم و من سعی می‏کردم همان هارمونی‏ها را روی پیانو اجرا کنم. آواز آن را هم آقای فاضل جمشیدی خواند. اسم سی‏دی هم "ای‏ وطن" بود.

"ای وطن" همان سرودمانندی است که از زمان مظفرالدین شاه باقی مانده است؟

نه…نه این آن نیست. شما احتمالاً آن را با کار آقای سلطانی…

ای وطن، ای حب تو آیین من…

بله دقیقاً همین است.

پس همان سرودی است که از زمان مظفرالدین شاه به‏جا مانده است

بله؛ می‏تواند باشد. البته در آن زمان، من برای بسیاری از موزیک ‏متن‏ها پیانو زده‏ام. از موزیک‏های خود آقای لطفی گرفته تا دیگران. زمانی که من آسیستان آقای داوید بودم، ایشان هم‏زمان ارکستر جوانان انستیتو اتریش را پایه‏گذاری کرد. در این زمان اولین بار داوید باگت رهبری (چوب‏های رهبری ارکستر) را به من داد و من در اجرایی، موسیقی شبانگاهی موتسارت را رهبری کردم. کنسرت بعدی در کلیساهای آلمانی بود که من قطعه‏ای از موسیقی باروک با ارگ را رهبری کردم. این دو باری بود که من در ایران ارکستر را رهبری کردم، البته تجربی! چیز خاصی نبود، همه آن چه را از آقای داوید دیده بودم و یاد گرفته بودم، جلوی ارکستر به‏کار گرفتم.

آقای داوید که می‏دانست من مایل به ادامه‏ی تحصیل برای رهبری ارکستر هستم، به من گفت که برای این کار باید به گراتس در اتریش بروم و نه وین. در صورتی‏که خارجی‏ها اول که وارد می‏شوند، به شهر اصلی می‏روند. اما داوید گراتس را به من پیشنهاد داده بود، برای این‏که می‏گفت: هرچند در وین پرفسورهای بسیار خوبی هستند، اما خودشان با دانشجوها کار نمی‏کنند، بلکه اغلب آسیستان‏های‏شان با آن‏ها کار می‏کنند. چون خود پرفسورها یا یک رهبر یا پیانیست، چلیست و یا خواننده‏ی معروفی هستند و تمام مدت در حال اجرای کنسرت و رفت و آمد هستند. اگر ممکن بشود، شاید ماهی یک‏بار به دانشجو سر بزنند. بقیه مدت کار دست آسیستان‏ها است که ممکن است کارشان خوب باشد یا نه. شانسی است. بعد هم آن‏قدر تعداد دانشجوها زیاد است که اصلاً زمانی برای کار کردن با تک تک دانشجوها نمی‏ماند.

این بود که او مرا به گراتس هول داد و من چهارمین ایرانی‏ای بودم که در دانشکده‏ی موسیقی گراتس شروع کرد به درس خواندن. اولین دانشجوی ایرانی که الان رهبر بسیار معروفی است و در همان‏جا هم پروفسور است، نصیر حیدریان نام دارد. رهبر بسیار بسیار خوبی است و بسیار آدم پری است. بعد خانم مینا جفرودی بودند که پیانو را در آن‏جا شروع کرده بودند و در آن زمان هنوز دانشجو بودند. سومی هم کیاوش صاحب‏نسق، آهنگ‏سازی است که الان در ایران کار می‏کنند. من چهارمین دانشجو بودم که وارد این دانشکده شدم، اما الان حدود سی ایرانی در این دانشگاه مشغول به آموختن موسیقی هستند.

بعد از این‏که من تحصیل‏ام را در این دانشکده شروع کردم، بسیاری از بچه‏های فرهنگ‏سرا، تالار و… به آن‏جا آمدند. در حقیقت به مصداق مثالی که «یک بز گر، یک گله را گر می‏کند»، آن بز گر من بودم و خیلی‏ها بعد از من آمدند. این آمدن‏ها همین‏طور ریشه داد و هرکسی که آمد، تعدادی دیگر را به دنبال خود کشاند.

نکته‏ی جالبی را برایتان تعریف کنم: من حدود ۱۲ سال است که هر تابستان یک فستیوال اپرا در شمال اتریش برگزار می‏کنم. یعنی از اوایل آگوست شروع می‏شود و تا اواخر آگوست ادامه دارد. این فستیوال را خودم رهبری می‏کنم…

یعنی حدوداً دو سال بعد از شروع دوره‏ی دانشجویی در گراتس، شما این فستیوال را به راه انداخته‏اید.

این فستیوال را من پایه‏گذاری کردم و با یکی از دوستان‏ام که هنوز هم هست، دوتایی این کار را انجام می‏دهیم. پدر ایشان شهردار شهر و خود او هم هم‏دانشگاهی‏ام بود. من این قصر را در آن‏جا دیده بودم و به او پیشنهاد کردم که در این‏جا اپرایی به‏راه بیاندازیم. او نگران بود و می‏گفت کار مشکلی است. به او گفتم که من مقداری بلدم، مقداری تو بلد هستی و پدرت هم کمک می‏کند و امکان‏پذیر است که همین‏طور هم شد. خود او بارها گفته است که ایده‏ی این اپرا از یک ایرانی آمده است. این اپرا ریشه دوانده، به حدی که از دولت پول می‏گیرد.

ولی از نتیجه‏ی کار راضی هستید. همین‏طور است؟

بسیار، بسیار! من پرفسور رهبری بسیار خوبی داشتم. ایشان الان رییس ارکستر اپرای هانوفر هستند. خیلی خوب با ما کار می‏کرد و ایرانی‏ها را خیلی دوست داشت و هنوز هم دوست دارد. ایشان تالنت و شکوفایی‏ای را در من پایه‏گذاری کرد که من هنوز که هنوز است، سیستم تمرینات و کار کردن با خواننده و ارکسترم بر مبنای کار اوست. یعنی این فرم را در من کاشت.   

 

بزودی میتوانید نگارش شنیداری این گفتگو را از ویژه نامه سنتور دریافت کنید. 

بخش دوم این مصاحبه بزودی ...

گفتگو:  الهه خوشنام
  

نگارش:  عباس کوشک جلالی

 

 
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد