X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

ادبیات پارسی

... او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.

در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیایید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنهاتمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!

بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...

آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود. 

 

دیدگاه شما 


 

 

 

 

 سخنان لقمان حکیم(قسمت نخست)

 


لقمان حکیم، غلام سیاهی بود که در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت، ولی از دلی روشن، فکری باز و ایمانی استوار برخوردار بود. او که در آغاز جوانی برده ای مملوک بود، به دلیل نبوغ عجیب و حکمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد. او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می کرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می کرد. بیشتر وقت خود را در همنشینی با فقها و دانشمندان و پادشاهان می گذراند و مسئولیت خطیر آنها را گوشزد می کرد و آنها را از کبر و غرور برحذر می داشت و خود نیز از احوال ایشان عبرت می گرفت و در این میان فرزند برومند لقمان که نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بیشتر مورد خطاب او قرار می گرفت. هرچند نصایح لقمان بیشتر جنبه عمومی داشت و سعی لقمان بر این بود که در مناسبت های مختلف فرزندش و همچنین سایر مردم را پند و اندرز دهد که در این رابطه گوشه ای از این پندها را در این یادداشت مرور می کنیم :


 

 

۱. فرزندم هیچ کس و هیچ چیز را با خداوند شریک مکن.
۲. با پدر و مادرت بهترین رفتار را داشته باش.

۳. بدان که هیچ چیز از خداوند پنهان نمی ماند.

۴. نماز را آنگونه که شایسته است بپادار.

۵. اندرز و نصیحت دیگران را فراموش مکن.

۶. از بدان انتظار مردانگی و نیکی نداشته باش.

۷. از مردم روی مگردان و با آنها بی اعتنا مباش.

۸. با غرور و تکبر با دیگران رفتار مکن.

۹. در مقابل پیش آمدها شکیبا باش.

۱۰. بر سر دیگران فریاد مکش و آرام سخن بگو.

۱۱. از طریق اسماء و صفات خداوند او را بخوبی بشناس.

۱۲. به آنچه دیگران را اندرز می دهی خود پیشتر عمل کن.

۱۳. سخن به اندازه بگو.

۱۴. حق دیگران را به خوبی ادا کن.

۱۵. راز و اسرارت را نزد خود نگاه دار.

۱۶. به هنگام سختی دوست را آزمایش کن.

۱۷. با سود و زیان دوست را امتحان کن.

۱۸. با بدان و جاهلان همنشینی مکن.

۱۹. با اندیشمندان و عالمان همراه باش.

۲۰. در کسب و کار نیک جدّی باش.
۲۱. بر کوته فکران و ضعیف عنصران اعتماد مکن.

۲۲. با عاقلان ایماندار مدام مشورت کن.

۲۳. سخن سنجیدۀ همراه با دلیل را بیان کن.

۲۴. روزهای جوانی را غنیمت بدان.

۲۵. هم مرد دنیا و هم مرد آخرت باش.

۲۶. یاران و آشنایان را احترام کن.

۲۷. با دوست و دشمن، خوش اخلاق باش.

۲۸. وجود پدر و مادر را غنیمت بشمار.

۲۹. معلم و استاد را همچون پدر و مادر دوست بدار.

۳۰. کمتر از درآمدی که داری خرج کن.

۳۱. در همۀ امور میانه رو باش.

۳۲. گذشت و جوانمردی را پیشه کن.

۳۳. هر چه که می توانی با مهمان مهربان باش.

۳۴. در مجالس و معابر چشم و زبان را از گناه باز دار.  

 

ادامه دارد...


  

 

 شما میتوانید نسخه خانگی این متن را دریافت نمایید.                 

 پوشه در قالب Zip و متن ها PDF میباشد.                                                                                                                                                   

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتکب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند. هنگامی‌ که هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌کند: اسب خسرو را می‌کشد؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد.  

مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینکه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شکوه و جمال ملکه‌ای که بر سرزمین ارّان حکومت می‌کند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌کشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان که دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌کرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ که شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌کند و به واسطه‌ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی کوهی در همان نزدیکی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌کشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مکانی دیگر می‌روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود می‌کند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود که برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین که دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد.
از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن می‌کند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌کند که اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد.
در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند.
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. کنیزان، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می‌کوشیدند. شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌کرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌کند و از شاه دستور می‌گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می‌کند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینکه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود.
در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌کند و با تهمت پدرکشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می‌نماید. خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.
خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم کرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.
مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می‌کند. تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست؟؟؟
پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پراکند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.
در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند، او را طلب کرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب کرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.
آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو که دیگر نمی‌توانست عشق سرکش خود را مهار کند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد.
شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور، کار بسیار مشکلی بود، شاپور برای رفع این مشکل، فرهاد را به شیرین معرفی کرد.
در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌کند که ادراک از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ که از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه می‌زد که در مدت یک ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این کار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش کند.              
فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او که دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌که پیک خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاک می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترک غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد که جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو که از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند. خسرو که می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز که از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت‌ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأکید می‌کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌کند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به کمک شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از کف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو که معشوق را در کنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از کام یافتن از شیرین، حکومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌کند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افکند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید. حتی در کشاکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، که خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد. بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند.

باز نشر:

تارنگار سنتور     دیدگاه خود را بنویسید.


 

 

دخترم جرالدین, از تو دورم , ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمیشود.تو کجایی؟در پاریس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه؟این را میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهایت را میشنوم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه, نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.
جرالدین, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزدو هنرنمایی می کنند. من خود یکی از ایشان بوده ام.جرالدین دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنیدنی است.
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را کشیده ام.و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلین"
جرالدین دخترم, دنیایی که تو در آن زندگی می کنی, دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه لیزه بیرون می آیی, آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای دیگر باید صورت حساب ان را بفرستی.
دخترم جرالدین گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بیوه ,کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا یکی از آنان هستی و نه بیشتر.هنر قبل از اینکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را میشکند . وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر تماشاگران خویش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرن ها پش زیبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمایی میکنند.اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.
دخترم جرالدین ,چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومین فرانک از آن من نیست.این مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.جست و جو لازم نیست.این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول ,این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بند بازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نا استوار سقوط می کنند.
دخترم جرالدین ,پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. همیشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از این رو دل به زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف "عشق "که معنی آن" یکدلی" است شایسته تر از من است.دخترم هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد.دختری ناخن پای خود را برای آن عریان می کند. برهنگی بیماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.حرف بسیار برای تو دارم ,ولی به وقت دیگر می گذارم.و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم. انسان باش, پاک دل و یکدل ;زیرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

پدر تو ,چارلی چاپلین  

دیدگاه خود را بنویسید.

 

 

 ده نکته مفید برای شما

1-به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2 - هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...

3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...

 4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش.

5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

 6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

 7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. ..

 8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبایی میبخشد...

 9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

 10- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است

پایان

فارسی یا پارسی؟

فارسی نامی است که عرب ها از سر دشواری سر دادن واج پ بر روی زبان همیشه پارسی ما نهاده اند. چه شوم است در برابر این گناه آشکار، لب فرو بندیم و بدین ننگ تن دهیم.

چه خوش فرمود هر که فرمود: من در کشوری زندگی می‌کنم که زبانش «پارسی» است؛ ولی بدان «فارسی» می‌گویند چون عربی «پ» ندارد...

تلاش کنیم تا می‌توانیم واژه‌های تازی را از فهرست واژگان خود دور سازیم.

 

چند نکته را بخاطر بسپار  

ابتدا دو چیز را فراموش کن:

خوبی که به کسی می کنی
بدی که کسی به تو می کند

همیشه به یاد داشته باش: در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار
در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار
در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار
در نماز ایستادی دلت را نگه دار
دنیا دو روز است
:یک بار با تو و یک بار بر علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و روزِِی که برعلیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند
. 

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد.
به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد.
به دلت بیاموز  هر عشقی ارزش پرورش ندارد
همیشه دو چیز را از هم جدا کن
عشق و هوس
 

اولی مقدس است و دومی شیطانی اولی به پاکی می رساند تو را و دومی به پلیدی
در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت
 خواسته هایت را بر طرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش  

خواهی کرد.

 مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود 

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی ترحم و دوست داشتن یکی ندان،زیرا اینها اجزای کوچکتر عشق هستند و نه خود عشق

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن. 

از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است
از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است
 

پس هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن
وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای ما است. 

پایان

    

 

 آیا میدانید ده نامه ها چگونه آثاری هستند؟

     در مدّتى نزدیک به دو قرن یعنى از اواخر قرن هفتم تا نهم هجرى، در مجموعه ادبیات فارسى طرح و طرزى نو در میان شیوه‏هاى ادبى معمول گشت که به«ده‏نامه‏نویسى»معروف است و سخن سرایانى چند به خصوص در سده هشتم براى بیان مطالب خود این شیوه ادبى را برگزیدند.

    ده نامه ، عنوان عمومی گونه ای از منظومه های عاشقانه است که در آن ها وصف حالات عاشق و معشوق و احوال عشق است که از طریق نامه هایی که بین آنها رد و بدل می شود (وشمارشان به ده می رسد) بیان گردیده است.

   ده نامه ها معمولا در قالب مثنوی سروده شده است ، ولی در بعضی از  آنها ، غزل هایی هم از زبان عاشق یا معشوق  آمده است . به پیروی از ده نامه ها ، منظومه های طولانی تری شامل نامه های بیشتر نیز سروده شده است که بر حسب تعداد نامه ها نام گرفته است(مثلا سی نامه) . گویا اولین ده نامه ، متعلق به فخر الدین اسعد گرگانی است که در منظومه ی ویس و رامین و نه به طور مجزا آمده است بنابراین، مى‏باید نامه‏هاى مهرآمیز دهگانه ویس را به رامین، قدیمى‏ترین ده‏نامه موجود در ادب پارسى به شمار آوریم و سابقه تاریخى آن را به دوران اشکانى نسبت دهیم.از جمله ده نامه ای که به طور مجزا و با همین نام سروده شده به ده نامه یا تحفه العشاق رکن صاین (هروی) میتوان اشاره کرد و دیگری ده نامه یا منطق العشاق اوحدی مراغه ای است.

ده نامه ها به سه دسته تقسیم می شوند: ده نامه های بی نامه که فاقد نامه نگاری های عاشقانه است مثل ده نامه

فخرالدین عراقی، ده نامه های یکسویه که به صورت نامه های یک طرفه است مثل ده نامه ی عماد فقیه، ده نامه های دو سویه که متعارف ترین نوع ده نامه است و به صورت نامه های دو طرفه (عاشق و معشوق) به همدیگر می باشد. مثل ده نامه ی اوحدی مراغی، ده نامه ی ابن نصوح و ده نامه ی ابن عماد خراسانی.

   ده نامه سرایی از زبان فارسی به زبان ترکی نیز راه یافته. شاه اسماعیل اول صفوی (خطایی) ده نامه ای به ترکی دارد.

   چنانچه تمامى منظومه‏هاى عاشقانه فارسى را تا پیش از قرن هشتم به دقّت بررسى نماییم. نظایر این نامه‏هاى عاشقانه را باز ببینیم.همچنان که در مثنوى«خسرو و شیرین»نظامى نیز این شیوه نامه‏نگارى عاشقانه به گونه‏اى خاصّ به چشم مى‏خورد.پس از آنکه شیرین خسرو را از خود رنجانده، از قصر خویش دور مى‏کند، پشیمان گشته و به دنبال خسرو به لشگرگاه او مى‏رود و در خرگاهى مجاور شادروان خسرو جاى مى‏گزیند و زمانى که خسرو به بزم مى‏نشیند، مطالب خود را در غزلى از زبان نکیساى رامشگر بیان مى‏کند و خسرو نیز پاسخ او را از زبان باربد باز مى‏گوید و این پیغام ها و پس پیغام ها به گونه‏اى«ده‏نامه‏وار»ادامه مى‏یابد و بدین منوال گفتنی ها از زبان عاشق و معشوق گفته مى‏شود.

    آنچه در بررسى سیر تحوّل و تکوین «ده‏نامه‏گویى» قابل توجّه است، آن است که در منظومه ویس و رامین، نامه‏هاى دهگانه، همگى از زبان«ویس»به رامین است ولى در ترجمه فارسى خسرو و شیرین، پیامهاى شیرین به خسرو و پاسخ خسرو به شیرین به نوبت به وسیله نکیسا و باربد ادا مى‏شود.ولى در هردو منظومه نامه‏ها و پیامهاى حاوى شرح پریشانى و پشیمانى، تنها بخشى از منظومه اصلى را تشکیل مى‏دهند و خود مثنوى مستقلى به حساب نمى‏آیند.درحالى‏که در قرون بعدى زمانى که ادیبان در طلب طرحى نو و به دنبال حلاوتى دیگر بودند، از شیوه نامه‏نگارى با آرایش و ترتیبى خاص، قالبى جدید مى‏پردازند که با عنوان«ده‏نامه»فصل مخصوصى از تاریخ ادبیات فارسى را به ویژه در قرن هشتم هجرى به خود اختصاص مى‏دهد.تنظیم و سرایش ده‏نامه‏ها که از اواخر قرن هفتم آغاز شده و تا قرن نهم ادامه مى‏یابد، شیوه و شکل ویژه‏اى دارد.

    هر«ده‏نامه» منظومه‏اى است که با مقدّمه‏اى در توحید و نعت پیامبر اکرم(ص)آغاز مى‏شود و شامل پنج نامه از سوى عاشق به معشوق و پنج نامه از معشوق در پاسخ عاشق است.هریک از نامه‏ها مذیّل به غزلى بروزن منظومه و با رعایت قافیه، بیتى با عنوان مثنوى یا فرد، ابیاتى با عنوان خلاصه سخن، حکایت و تمامى سخن است و بالاخره فصلى با عنوان«خاتمه» پایان بخش اغلب این ده‏نامه‏هاست.

   قابل توجّه آن است که مطالب مضامین ده‏نامه‏هاى موجود از این دو قرن، الزاما عاشقانه نبوده و گاه مباحثى عرفانى و یا گزارشاتى تاریخى و نظایر آن در قالب نامه‏هاى دهگانه بیان شده است.در مجموعه ادبیات فارسى، تعداد نه منظومه مستقل به نام «ده‏نامه»شناخته شده است که از آن جمع، سه منظومه در اواخر قرن هفتم، شش منظومه در قرن هشتم و یکى در قرن نهم سروده شده است به شرح زیر:

    1-«عشّاق‏نامه»، سراینده این منظومه عرفانى، عراقى است و علاوه بر مقدّمه‏اى مفصّل درباره توحید، جوهر انسان، نعت پیامبر اکرم(ص)، نصیحت، سبب نظم کتاب، مدح صاحب دیوان شمس الدین محمد جوینى، شامل ده فصل یا نامه است که هر فصل از آن اختصاص به مبحثى خاص در عرفان دارد و با تمثیل و حکایتى ختم مى‏شود.زمان سرایش این منظومه را حدود 680 هجرى دانسته‏اند. 2-«صحبت‏نامه»سروده همام تبریزى 1 .صحبت‏نامه عنوان«ده‏نامه»ندارد ولى به دلیل تطابق مضامین و شباهت آرایش این منظومه و ترتیب مطالب آن با ده‏نامه‏هاى موجود، مى‏توان آنرا از زمره ده‏نامه‏هاى قرن هفتم به شمار آورد.

   3-«منطق العشّاق»سروده اوحدى مراغه‏اى.منطق العشّاق را اوحدى به درخواست خواجه وجیه الدین یوسف بن اصیل الدین ابن خواجه نصیر الدین طوسى سروده است. ده‏نامه اوحدى در نوع خود از اهمیّت و اعتبار خاصّى برخوردار است زیرا ترتیب و آرایش ویژه‏اى که وى در تنظیم این منظومه رعایت کرده، سخت مقبول افتاده و مورد تبعیت و تقلید سخنوران بعدى قرار گرفته است.اوحدى سبب ابداع ترتیب تازه و تغییر شیوه قدیم در«ده‏نامه گویى»را چنین بیان مى‏کند:

دل از ده‏نامه‏هاى کهنه سیر است                    بگو ده‏نامه‏اى شیرین که دیر است

...ز بهر نام خود ده‏نامه‏اى ساز                       محبّت را به نوى جامه‏اى ساز

اشاره اوحدى به ده‏نامه‏هاى کهنه، گویاى وجود ده‏نامه‏هاى متعدّدى پس از آنچه که در منظومه«ویس و رامین»آمده است مى‏باشد.امّا شیوه معمول پیشین در سرودن این نوع ادبى، مقبول طبع او نبوده و وى را بر آن داشته تا ده‏نامه خود را در قالبى تازه بسراید که به عنوان سرمشقى براى ده‏نامه‏سرایان بعدى قرار گیرد.اوحدى ده‏نامه خود را با این بیت آغاز مى‏کند:

به نام آن‏که ما را نام بخشید           زبان را در فصاحت کام بخشید

4-«عشّاق‏نامه»سروده عبید زاکانى این منظومه نیز عنوان ده‏نامه ندارد ولى مضامین و آرایش و ترتیب خاصّ مطالب آن شبیه ده‏نامه‏هاست.

5-«تحفة العشّاق»سروده رکن صاین هروى این شاعر قرن هشتم، منظومه تحفة العشاق را به تقلید از ده‏نامه منطق العشاق اوحدى سروده و نام‏گذارى کرده است.

6-«محبت‏نامه»سروده خواجه فضل اللّه بن نصوح شیرازى

7-«روضة المحبین»سروده ابن عماد (ابن عماد نیز یکى دیگر از شعراى قرن هشتم است که در سرودن ده‏نامه خود، منطق العشاق اوحدى را پیش چشم داشته است.

8-«روضة العاشقین»سروده عزیز بخارى ،ادیبان تاریخ‏دان زمان سرایش این ده‏نامه را قرن نهم هجرى دانسته‏اند زیرا در مقدمه منثور آن قید شده است که شاعر در سال 810 ه.ق به هرات رفته و ده سال در آنجا ساکن بوده است. -«محبوب القلوب»سروده حریرى.

بدین ترتیب مى‏باید قرن هشتم را در تاریخ ادب فارسى دوره رواج و رونق«ده‏نامه گویى»بدانیم.

التفات ادیبان و سخندانان به این قالب ادبى در قرن هشتم به حدّى بوده است که شاه شجاع، پادشاه مقتدر و فاضل آل مظفر که در کنار پرخاشگرى و شمشیرزنى، شعر نیز مى‏سروده، جریان منازعه خود با برادرش شاه محمود را بر سر پادشاهى ایالت نارس و اتفاقات سیاسى که منجر به شکست وى و تبعیدش به کرمان مى‏شود و نبرد دوباره او با برادر و چیره شدنش بر وى و به تخت نشستنش در شیراز را در قالب«ده‏نامه‏اى»با رعایت تمامى اصول و ترتیب‏هاى لازم این قالب ادبى موسوم به«روح العاشقین»سروده است

 

 

سوسمار  خورها

    زمانی که از تازیان سوسمار خور سخن رانده می شود، نگرش ما به رژیم خوراکی (!) آنان نیست، بلکه تمدن این تیره بیابان نشین را در گذشته و تا اندازه ای در زمان کنونی نشان می دهد.

تازیان همان گونه که می دانید از نژاد سامی هستند، امّا از دید خدمت به بشریت، فرودست ترین آنها بشمار میروند. چنانکه میدانیم، سومری ها آرامی ها و دولت اکد و ... و تمدّن های میانرودان( بین النهرین)، که پیش از چیرگی آریا ها پدید آمده بودند، دستاورد های ارزنده ای به همه ی جهان انسانی پیشکش کردند. در آن زمان، عبریان که بر پایه ی پژوهشها و افسانه ها و تورات، نیاکان یهود و تازیان بودند، درسرزمین کنعان به دامداری سرگرم بودند. همیشه پیش آمده است که زمانی که چراگاه ها بسنده ی گروه بزرگی ازدامداران را نمی کردند، به ناچار گروهی از آنان جدا میشدند و به راه دیگری در جستجوی منابع دیگر میرفتند و یا همه ی آنان کوچ می کردند. مهاجرت تیره ها و نژاد ها هم از همین جا سرچشمه می گیرد .باری، آن گروه که از عبریان جدا شدند و به سوی بیابان های  عربستان کنونی رانده شدند، نیاکان تازیان کنونی بودند. همه ی شما بی گمان افسانه ی نمادین تبعید هاجر و اسماعیل را شنیده اید. تازیان اسماعیل را نیای بزرگ خود می دانند و بنی اسرائیل، یعنی عبریان، اسحاق پسر دوم ابراهیم را نیای خود می شمارند. اینجا خوب است بدانید که در تورات، افتخار قربانی شدن برای خدا ، به اسحق داده شده.!..

    این تازیان، در اثر پیرامون خشن و بی مهر بیابانی ، هرگزنتوانستند در راه شهری گری ( تمدن ) که انگیزه ی پیدایش فرهنگ است، گام بردارند. در آن دوران زرین شان تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که در مصر، شاهکارهای ساختمانی پدید می آمد،تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که دولت نیرومند آسور جهان را زیر نگین داشت  و " نبوکد نزر "( بُخت النّصر ) قوم یهود را به بند کشید، تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که کوروش بزرگ نخستین فرمان " حقوق بشر " را داد، و بردگی را بر انداخت و بردگان را آزاد کرد، و در جایی که پس از  هر جنگ با اسیران همانند برده رفتار می شد کوروش بزرگ در فرمان خود هیچ گونه حق دستبرد و دست درازی را به سربازان خود نمی دهد, زمانی که در تخت جمشید هر کس برای خود به اندازه کاری که انجام می داد ارزش آن دست مزد خود را داشت و زمانی که برای زنان باردار پاداشی ویژه در نظر گرفته می شد, تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که فیلسوفان برجسته یونان ، چون پلاتون و آریستوتِلس کارهای جاوید خود را برای بشریت بجا می نهادند، تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که هیپوکرات سوگند نامه ی پزشکی را می نوشت، تازیان سوسمار می خوردند.

  زمانی که ژول سزار ، از تمدن درخشان روم در برابر بربرها دفاع می کرد، و مارک اورلی به فلسفه می پرداخت، تازیان سوسمار می خوردند.

  زمانی که ایرانیان نخستین دین یکتا پرستی را داشتند و هُرمَزد و اهریمن و امشاسپندان را به میان انداخته بودند،عرب سنگ می پرستید و تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که شاهنشاهی بزرگ ساسانی که تنها هماورد رُم در جهان بود، باربد و نکیسا و بزرگمهر را پدید می آورد، تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که مصلحین و اندیشمندانی سترگ چون مانی و مزدک برای اصلاح کژی های سیستماتیک جامعه ی ایران ساسانی به پا خواستند و شاید نخستین " آیین سرخِ" جهان را نیز ایرانی ها بدین گونه پایه ریختند، تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که تیسفون دیوارهای تودر تو داشت و ١٠١ شهر ایران، در کشوری که بیش از ١۴٠ میلیون شهروند داشت، هر کدام نگینی در آبادی بودند، بزرگترین " شهر" عرب، مکه، همچو دهی گلین و و حصیری بود و " شهر"  دیگرشان " یثرب " ( همان مدینه کنونی) تنها به برکت یهودیان آبادی و رونقی داشت، تازیان سوسمار می خوردند.

   زمانی که ایرانیان دستگاه حقوقی پیچیده و پیشرفته ای داشتند، که از کتاب های اندکی که به جا مانده ، چون ( ماتکدان هزار داتستان = هزار داوری قضایی ) می توان دید، تازیان دست می بریدند و سنگسار می کردند و سوسمار می خوردند.

  امّا زمانی که شهر های ایران ویران شد و نسکخانه های بی همتا  و فرش های بدیع پاره و سوخته شدند و جام های زر و ظرف های و ابزار سیمین و زرین که هرکدام ستاره ای در آسمان هنر دست و ذوق و پسند ایرانی بودند، آب شدند تا به چهره شمش و دینار و درهم درآیند، همین عرب سوسمار خور ، بر آزادگان ایران چیره شد و کشور ما را که به گفته برخی جامعه شناسان حتی در آستانه ی گذر به بورژوازی بود، سده ها به پس پرتاب کردند. گرچه اکنون دیگر تازیان به خرج و حساب ایرانیان ، به آسودگی می زیستند و غلامان و کنیزان داشتند و پالوده خور شده بودند، اما از دید فرهنگی و اندیشه و فلسفه، همان تازیانی بودند که سوسمار می خوردند.

   برخی دوستداران عرب، از نسکها(کتابها) و ادبیات غنی عرب سخن میگویند.اینان فراموش کرده اند که این همه پس از استیلای عرب به عجم پدید آمد. دستور زبان عربی را یک نابغه ی ایرانی نوشت. ولی همین ابن مقفع به دست نیرنگ منصور، خلیفه نابکار تازی، زنده زنده تکه تکه شده و  اندامش در تنور افکنده شد تا در پیش چشمانش بسوزند.ایرانیان، نسک های بی شمار دانشی و فلسفی به زبان حاکم روزگار، یعنی تازی نوشتند و حتی چامه گویان ایرانی تبار، نیک تر از خود عربان شعر می سرودند. ابن خلدون در کتاب خود آورده است که بیش از ٩٠%  بزرگان دانش و حکمت و دین و فلسفه و تاریخ و جغرافی، ایرانیان بودند و تازه در ١٠% به جا مانده، بیشتر یهودیان مسلمان شده، به ویژه از اندلس و آفریقا دیده می شوند. پس تازیان از دید فرهنگی سالها همچنان سوسمار خور مانده بودند. دریغ، که گرچه امروز غربیان حتی " پور سینا"(ابوعلی سینا) را عرب میدانند، امّا تا کنون، از میان عرب چهره ی درخشانی که خدمتی به بشریتکرده باشد، به هیچ روی و هیچ کجا دیده نشده است و هیچ دانسته نیست که اگر شمشیر هرقل ( هراکلس امپراتور رم شرقی ) جلوی سپاه عمر را  در کُنستانتینوپول ( قسطنطنیه ( نمی گرفت و پُتک جنگی " شارل مارتل)  " شارل پـُتـک دار؟ )، شاه فرانک ها، سر عرب های اندلس را در " پواتیه "نمی شکست، و اروپا نیز مانند ایران سوخته و ویران می گردید، امروز با چه جهانی سیاه روبرو بودیم !

 

 

 

 


پایان



 



نامهی چارلی چاپلین به دخترش


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد